انگار هرچقدر سازمان کوچکتر هست ، کارهای واقعیتری انجام میشود. مثلاً در یک سازمان عریض و طویل با 40 تا دپارتمان و 700 نفر کارمند (اصطلاحاً سازمان tall) کارهای زیادی انجام میشود که انگار خیلی از آنها برای سازمان ارزش افزا نیست. ولی وقتی همان کارها در یک سازمان کوچکتر انجام شوند، خیلی ارزش افزاتر و واقعیتر به نظر میرسند. حالا بشنویم از تفسیرش در مدلهای مدیریت:
۱ – از منظر Bureaucracy vs. Adhocracy
در مدلهای کلاسیک ، سازمانهای بزرگ و بلند (Tall Organizations) معمولاً بوروکراتیک هستند: سلسلهمراتب زیاد، قوانین زیاد، کنترل شدید، ارتباطات رسمی. در مقابل، سازمانهای فلت (Flat Organizations) ساختار منعطفتر دارند، تصمیمها سریعتر گرفته میشوند و تمرکز بر نتیجه و ارزش است (نه بر فرآیند و فرم). به همین دلیل در سازمانهای tall بخش زیادی از انرژی صرف هماهنگی و گزارشدهی میشود، نه خلق ارزش واقعی.
۲—از منظر Organizational Slack & Administrative Overhead
در سازمانهای بزرگ معمولاً «اسلک سازمانی» زیاد میشود — یعنی منابع (زمان، نیرو، هزینه) صرف کارهایی میشوند که مستقیماً به ارزش خروجی کمک نمیکنند. که گاهی به آن Administrative Bloat یا Overhead Growth میگویند. این باعث میشود کارهای در حال انجام، ظاهراً زیاد باشند، ولی بازده نهایی (productivity per capita) پایین بیاید.
۳—از منظر Diseconomies of Scale
اقتصاد مقیاس (Economies of Scale) میگوید که وقتی بزرگتر میشوی، هزینه متوسط کاهش پیدا میکند — ولی فقط تا یک حدی. بعد از آن، Diseconomies of Scale اتفاق میافتد. یعنی افزایش اندازه سازمان باعث افزایش پیچیدگی، تاخیر تصمیم، دوبارهکاری و هزینه هماهنگی میشود.
۴—از منظر Agile / Lean Thinking
در تفکر چابک (Agile) و لین (Lean) هم این موضوع پررنگ است. در لین مفهومی داریم به نام Muda (اتلاف) – یعنی هر کاری که به ارزش مشتری اضافه نمیکند، اتلاف منابع محسوب میشود.
حالا توی همه این مفاهیم، Diseconomies of scale برایم جالب تر و ناشناخته تر از بقیه بود. اینکه کجا اتفاق میافتد و چطور میشود متوجه شد که داریم وارد فاز Diseconomies of scale میشویم تا بتوانیم به موقع جلوی آنرا بگیریم؟
«Diseconomies of scale» یعنی: از یه نقطهای به بعد، هرچقدر سازمان بزرگتر میشود، کارایی (Efficiency) کاهش پیدا میکند و هزینهها به ازای هر واحد خروجی افزایش پیدا میکنند. یعنی برعکس «Economies of scale» که رشد باعث صرفهجویی و بهرهوری بیشتر میشود، در این فاز رشد اتلاف، کندی و ناکارآمدی را به دنبال دارد.
حالا چطور بفهمیم وارد فاز Diseconomies of Scale شدیم؟
نشانهها معمولاً از سه مسیر خودشان را نشان میدهند:
1- نشانه رشد پیچیدگی
تصمیمگیری کند شده، جلسات زیاد و خروجی کم
2- نشانه overhead زیاد
3- هزینههای غیرمستقیم (اداری، مدیریتی) رشد سریعتر از درآمد داشته باشند
راه حل های پیشنهادی :
1- ساختار ماژولار یا سلولی بساز
بهجای یه سازمان غولپیکر، چند تیم خودگردان کوچک با مأموریت مشخص ایجاد کن (مثل ساختار “Spotify Squads”).
2- ساختار رو تا جای ممکن Flat نگهدار
لایه مدیریتی زیاد نکن، تصمیمگیری رو تا حد ممکن به تیمها تفویض کن.
3- فرآیندها را تا جای ممکن lean نگهدار
هر فرآیندی که به ارزش نهایی کمک نمیکنه حذف یا ساده بشه.
4- از داده برای تشخیص هشدار استفاده کن
شاخصهایی مثل زمان تصمیمگیری، نرخ جلسات، هزینههای سربار، رضایت کارکنان میتونن «early warning» باشند. یعنی قبل از ایجاد بحران، مدیران سازمان را با خبر کنند.






